شعر عاشورایی تو آخرین روز های لباس مشکی
بسم الله
چند وقت تو دلم مونده بود این شعر رو بنویسم .
خیلی دوست دارم این شعر رو برای همین گفتم تا ماه صفر تموم نشده این رو بذارم .
شعری که این شاعر جوون پیش آقا خوند و کلی آقا تشویقش کرد .
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه هاست
شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
اورا چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن
در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس
حمید رضا برقعی
خدا حافظ پیرن سیاه ...
خدا حافظ سیاهیا
خدا حافظ محرم و صفر ...
خدا حافظ دو ماه هیئت....
خدا حافظ مجلس روضه ...
خدا حافظ بچه هیئتیا...
راستی امروز بود که رفتن در خونه مادرمون ... و با لگد زدن به در ...
امروز بود داستان گردن و ریسمون اتفاق افتاد بچه ها ...
بابامون علی رو می گم ....
وای....
وای .....
نوشته شده توسط : پوتین های بسیجی...
-------------------------------- کلمات کلیدی : روضهلیست کل نگاشت های پوتین بسیجی